سرِ زمينا
مردِ سياهپوش دوباره بالاي بام خزيده بود و آينه ي گردِ لك دارش را صورت دختر انداخته بود . دختر خودش را با رنگ تقره زينت مي داد و براي اهالي مزرعه پشت چشم نازك مي كرد . شعله ي فانوس از دور به نرمي مي رقصيد و نزديك مي شد . رنگ سياه پوش پريد ، آينه را زير بغل گرفت و به جاي نامعلومي دويد . غصه ي دختر از گوشه ي چشمش قطره قطره پايين سريد . كشاورز پير فانوس به دست از كنارش رد شد ، ايستاد چروك روي پيشانيش از سر دلخوري پر رنگ شد شلوار گشادش را تكاند و زير لب غر زد : « اَه ، خيس خالي شدم كه » و دور شد .
طلايي زن از لابه لاي شاخه هاي پر رنگ چنار چشم مترسك را سوزن زد ، از درد بدنش را يك طرف جمع كرد و تنش « جير جير » صدا داد . اول صبح اوقاتش تلخ شد . زن با تمسخر روبرويش چمباتمه زد و بساط را پهن كرد . مترسك خوب مي دانست تا غروب مسخره دست او خواهد شد . نيش زن تا بنا گوشش باز شد مثل هميشه هيكل مترسك را سايه انداخت ، اولش دراز و بدقواره اش كرد و دوره اش انداخت به اطراف وبعد كوتوله ي گردش كرد صداي خنده ي ظريف و نازك بلند شد و بالا تنه ي دختر از زور خنده عقب جلو شد .
مترسك احساس كرد پيش دختر سكه ي يك پول شده از خجالت گُر گرفت ، از درون خودش را مي خورد . حواسش به دختر بود ولي نگاهش را به دور دست ها دوخت . آه كوتاهي كشيد و گفت : « واي چقدر هوا گرمه » .
عصر از دست زن خلاص نشده بود كه صداي پاي اسبي ازدور دست دل مترسك را لرزاند . مردي با شنل غبار گرفته اسب را هي مي كرد و پيش مي آمد ، بريده سر و صداي « كشاورز ، جنجال دسته جمعي پرنده ها و قل قل هدر رفتن آب در جوي » را در مزرعه پراكند .
برگ هاي چنار براي ورودش كف زدند ، مزرعه شلوغ شد سوار تا پيش پاي دختر اسب را دواند و تركه اي بر سينه ي مترسك زد ، موهاي كاهي از صورتش پس رفت . مسخره تر به نظر آمد و جير جير درد كشيد .
صداي قاه قاه دختر ، ظريف تكانش داد ، مرد از اسب پايين پريد . داخل خورجينش را گشت ، شانه اي بيرون آورد جلوتر آمد و با دختر دست داد ، دختر گيس هايش را پشت سرش پس زد . مترسك خون خونش را خورد . چپ و راست تكان خورد .
مرد خم شد و شانه را لاي گيس دختر كشيد و فرقي از طلا اطراف صورتش باز كرد . دوباره به هم زد و كاكلي از زر برايش بالا زد . لاي شاخه ي چنار غوغا بود ، مرد برگشت و فرياد كشيد . سر شاخه ها از ترس عقب كشيدند . درخت احساس سنگيني كرد و سعي كرد تعادلش را حفظ كند . گرد و غبار را از شنلش تكاند ، مترسك به سرفه افتاد . مرد تار را جلدي از روي اسب برداشت و روي تخته سنگ جا به جا شد . انگشت ها را ماهرانه روي تار به حركت در آورد و تار از ته دل مستانه خواند . دختر هزار ناز كرد ، رقص ، بدنش را موج انداخت و دريايي طلايي در مزرعه جاري شد . گيس هاي دختر دانه داد و روي شانه اش ريخت . تار هورا كشيد . علف هاي هرز زير بوته ها خزيدند و نگاهش دزدكي به شكار مرد ناخنك زد .
هيكل مترسك كج و معوج شد . ناله كوتاهي از درد كشيد ، دست سنگين مرد به شانه اش ضربه زد و ريختش را به هم زد . مترسك با ناله ي خش دار روي زمين ولو شد .
مرد ، سوار بر اسب از مزرعه گريخت . چهل كلاغ در سايه سار چنار ديد مي زدند . پرپر زدند و دلخراش جار زدند :« مژده ، آهاي گنجشكا ؛ مژده ، مترسك پوسيد .»
اشرف ابراهيمي
ساعت ، ماهي و پوتين هايي كه هيچ وقت بند نداشت
يك :
دست ها را برده بودم به طرف مهره هاي قهوه اي درشتي كه از گردنم آويخته بود و با انگشت ها شمرده بودم جفت ـ طاق ، جفت ـ طاق ، جفت ـ طاق ، جفت آمده بود يا طاق كه موها را رها كرده بودم و سفره را انداخته بودم كناره هاي توري اش چرك شده بودند و به سياهي مي زدند كه روي زبانم گذاشته بودم و آنقدر مك زده بودم كه تار و پودها از هم باز شده بودند و سفيد شده بودند مثل برف . ماهي هاي قرمز را از تنگ درآورده بودم و گذاشته بودم توي بشقاب . پنج تا بودند يا شش تا . باله هايشان كوچك بودند و چشم هايي كه به شاهدانه هاي سياه مي ماندند . ساعت نواخته بود . يك بار و صداي شرشر باران كه آميخته بود با تمامي صداي كار دو قاشق و چنگال ها و تو كه جايت كنار سفره خالي بود .
دو :
پاها را در هم جفت كرده بودم و مشت ها را كشيده و مستقيم روي گردي زانوها گلوله كرده بودم . چشم ها راكه بسته بودم همه جا بنفش مايل به صورتي بود و تو با لباس هاي پاره كنار آن ديوار ريخته شده ايستاده بودي . جاي شلاق ها هنوز روي تنت بود و موهاي بي نهايت بلندي كه مثل طناب دور گردنت گره خورده بود . نگاهت به زمين مانده بود به كلاغ هايي كه به ناخن هايت نوك مي زدند و خون سياهي كه از شيار پاها زده بود بيرون . لب ها را جنبانده بودي انگار كه مي خواستي چيزي بگويي . زل زده بودم به لب هايت . اما بطري كه كنار دستم نبود ؟! …
سه :
باران همه جا را خيس كرده بود . سنگ ها را چيده بودم كنار هم . يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و … چشم ها را بسته بودم ديده بودمت در سبز مايل به آبي . نشسته بودي كنار فواره ها ماهي هاي قرمز دورت جمع شده بودند . پنج يا شش تا .
باله هايت را تكان داده بودي و افتاده بودي توي آب . تور سفيد سرت بود كه نقل پاشيده بودند روي سرت . ماهي هاي توي بشقاب نگاهت كرده بودند . صداي مبارك باد پيچيده بود توي سرم . لبخند زده بودي من هم . صداي رعد بلندم كرده بود . پريده بودم بالا . لباس سفيدم پر از استفراغ غذاهاي سبز و بنفش شده بود كه چسبيده بود به موهاي سينه ام .
چهار :
نشسته بودم لب پنجره ـ ساعت يك بار زده بود همراه با صداي سيرسيرك ها ـ كاغذ را آورده بودم و با حروف درشت روي آن نوشته بودم . دكمه هاي لباس قرمزم چرا كنده شده اند ؟ … بند كفش هايم كجا هستند ؟ … دسته ي خود تراش چه شده است ؟ و رُژ لب صورتي كه وقتي به لب هايت مي زدي لب هاي من هم صورتي مي شد كي تمام شده است ؟ و چسبانده بودم روي يخچال كه حتماً بخوانيش . نخوانده بودي . اين را از سفيدي لب هايت فهميده بودم سيگار را روشن كرده بودم و فشار داده بودم روي بازوهايت . گُله گُله زخم شده بودي . حرفي نزده بودي حتي نه فريادي .
پنج :
نشسته بودي توي خانه و برايم بچه هاي جور واجور درست كرده بودي . ساعت يك بار نواخته بود دويده بودم توي اتاقت .
چشم چشم را نمي ديد . تمامي تنت سياه شده بود . بوي كباب بره پيچيده بود توي خانه كه اسفند را ريخته بودند روي آتش و دور سرت چرخانده بودند . استخوان ها زده بودند بيرون . بره ي بيچاره پوست بود و استخوان . پتو را انداخته بودم رويت . خشك شده بودي . چشم هايم را بسته بودم ديده بودمت كه سياه بودي و كبود .
شش :
پوتين ها را پوشيده بودم و قمقمه را وصل كرده بودم به كمربندم . چشم ها را كه بسته بودم بي سيم دستم بود كه جار زده بودم .
ـ دود همه جا رو گرفته . من اينجا تنهام . نمي دونم چيكار كنم . به دادم برسيد .
داد و بيداد بچه ها به گوش مي رسيد .
ـ همه جا اتيش گرفته يه كاري بكنيد …
باران بند آمده بود . نشسته بودي كنار سفره . تنت پر از زخم شده بود . چشم هايت را بسته بودي و افتاده بودي روي لب هاي تور چرك كنار سفره .
هفت :
بطري را تا ته سر كشيده ام . تنم پر از زخم شده است . سفره را چيده ام . يك دسته گل نرگس كنار سفره . موهايت پيچيده دور مچ دستم . باد تندي مي وزد . پنجره ي بدبخت زير دست و پاي باد وحشي بيچاره شده است . ماهي هاي تو سفره باله هايشان را تكان مي دهند . سرم به طرز عجيبي درد مي كند . ناي حركت ندارم نگاهت يك جا ثابت است . ديگر هيچ حرفي نمي زني … دود اتاق را پر كرده است . بوي تند سوختگي خفقان آور است . دست ها دور كمرت حلقه شده است … سرم … مغزم … قلبم … دارم ذوب مي شوم . صداي بچه ها به گوش مي رسيد :
ـ حاجي … حاجي … دشمن حمله كرده … سنگرا آتيش گرفتن … يه كم بارون مي خوايم
پرستو آزادي ابد
ليلي كجاست ؟
تقديم به استادان گرامي دكتر شريفيان ، دكتر شيري و آقاي بختياري
… كه باز هم مي آيد مي نشيند روي اين صندلي . كتش را هم آويزان مي كند به تكيه گاه صندلي اش . همانطور كه مي اندازند . از دو طرف اِپل كت را رد مي كنند به دو گوشه ي صندلي . كه وقتي نشست و تكيه اش را هم داد ، دستش را رد كند به جيب كتش . حالا اگر طرف راست نبود بايد چپ باشد . فرقي هم نمي كند . فقط بايد باشد . تا در بياورد و بيندازد روي ميز . كه وقتي خواست شروع كند آن هم باشد . با همه ي تلخي اش . بوي كهنگي مي گيرد كتاب ها با قفسه هايش . اين ميز و صندلي و قلم حتي . يادش رفته ، هميشه همينطورهاست . اگر نبود يا مي رفت جايي ، براي پيدا كردن وسايل قفسه ها را مي گشتي . بشقاب و كارد را هم كه مي گذاشتي روي ميز ، باز هم چيزي كم بود . هي مي رفتي و مي آمدي . بعد كه مي نشستي و فكر مي كردي كه ديگر چيزي كم نيست ، آن وقت دستت به جاي سردش روي صندلي بر مي خورد . خورده و ناخورده بلند مي شدي و جمع هم نمي كردي . بعد … .
از در كه آوردند بيرون ، ديدش . اول بچه ها و زن ها آمدند بيرون . شلوغ بود . كيپ تا كيپ ايستاده بودند كنار هم . روي پشت بام ها حتي . آنهايي كه آينه دست شان بود به پشت مي آمدند . نه ، آينه را با دو دست شان گرفته بودند و گاهي سرشان را بر مي گرداندند تا به پشت سرشان نگاه كنند . بعد خودش را ديده بود كه دو نفر دستش را گرفته بودند و مي آوردند بيرون . پارچه ي قرمزي هم كشيده بودند روي سرش . چادرش را هم ديده بود ؛ سفيد بود و گلدار . با پول هايي كه سنجاق كرده بودند روي پارچه و چادرش و دود كه از لاي جمعيت مي آمد بيرون . طوري راه مي رفت كه انگار همين دم آن دم است كه پايش … زن گفت : دارد مي رود . تا آن موقع متوجه حضورش نشده بود . چيزي نگفت . فقط لحظه اي نگاهش كرد . سياهي چشمانش نم گرفته بود . وقتي برگشت فقط قسمتي از سفيدي چادر با پارچه ي قرمز از پشت شيشه ي بخار گرفته و باران خورده پيدا بود . اگر مي گذاشت مي توانست سوار شدنش را هم ببيند . اما نشد . و بعد هم كه بوق زنان دور شد و مردم هم در پي اش . كه مي رفت جايي كه بايد . مثل همان اوايل كه آمده بودند خانه اي پيدا كنند . يك جا هم كه بيشتر خالي نبود . آن هم مدتي بدون سكنه مانده بود . در ورودي دو لنگه بود و چوبي . در را كه باز كرده بودند ، ترسيده بود نكند تاق سر در بريزد روي سرشان . كف حياط هم سنگ فرش بود ؛ نه كامل . سنگ فرش كه نه ، قلوه سنگ ها يي كه ريخته بودند تا كف حياط گل نشود . با ديوارهايي كه باران شسته بود . گفت : اينجاست .
ـ چاره اي نيست بايد درستش كرد ؛ زن گفت .
ـ من كه بهت گفتم تو همان جا بمان من هم توي همان مدرسه مي خوابم .
گفت : تا كي ؟ تازه ! من چي ، خوب من هم تنهام .
ـ تنها چرا ؟ هر موقع مي خواستي مي رفتي خانه ي پدر و مادرت .
در كه باز شد ، ديگر صحبت نكردند . مستخدم مدرسه بود . وقتي آمده بودند بيرون ، آن پايين تر دره را هم ديده بود با جوي آبي ، كه پيچ مي خورد و مي رفت . از لاي درخت ها پيدا بود و در امتدادش اين بالا ، خانه ها كه ساخته شده بودند . بام هاي كاهگلي خانه ها ديده مي شد . آنطرف تر لكه هاي برف هم بود و گاهي سبزه اي كه به چشم مي خورد . بعد از چند روز كه آمده بودند دستي به سر و روي خانه بكشند ؛ آن وقت همسايه ها كه ديده بودند زنش هم كار مي كند ، كمكشان كرده بودند . چند نفري آمده بودند . حتي نگذاشته بودند خودش هم كار كند . اول دولاب و دلوي آورده بودند . گذاشته بودند روي چاه . آب كه نداشت . براي خوردنشان مي رفتند از چشمه آب مي آوردند . اينها را بعداً فهميده بود . وقتي ديگر آمده بودند . همان جا هم براي اولين بار ديده بودش ، زنش البته . مردها كه مشغول كار بودند ، آمده بود كمك زنش . نه ، ليلي مي گفت : غذا آورده بود . خودش كه نمي توانست . حالا هم كه رفت . اگر مي رفت آنجا هم مي توانست ببيندش ؛ كه نگهش مي دارند تا از آن بالا چندتايي سيب يا انار … . اولي را بايد بزند جلوي پايش . سه بار از طرف راست ، زير بغل رد مي كنند . مي گردانند ، بعد مي گذارند كف دستش . كف دستش كه خم شده رو به عقب انار را مي گيرد و پرت مي كند . آن بالا حواست نيست . فقط بهت مي گويند كدام طرف ؟ هلهله شان را مي شنيد .
يادداشت ها را جمع كرد و قلم را گذاشت روي برگه ها . دست كرد به جيب كتش . نبود . ديدش . روي ميز بود . افتاده بود كنار چراغ مطالعه .برداشت و روشن كرد . كف دست چپ ستون چانه بود و آن مابين انگشت اشاره و وسطي . مي دانست كه نيست . اگر مي بود … بعدش اگر مي كشيد شب كه مي خوابيدند متوجه مي شد . چيزي نمي گفت . سرش را بر مي گرداند كه نفسش بهش نخورد . از آن تلخي بو مي فهميد حتماً . همانطور كه خودش مي فهميد هست . اگر چشم هايش را هم باز نمي كرد حتي . مي دانست . اول ، لباس بلند و سفيد خوابش را مي پوشد . بعد ، موهاي برگ گلي كرده اش را باز مي كرد ؛ صاف شانه اش . آن وقت كه دراز مي كشيد تازه بوي عطر بدنش را مي شنيد . و صداي نفسش را نزديك گوشش و بعد گونه اش كه …
نوسته بود : زن تكيه داده بود به ديوار و نگاه مي كرد به جايي از سقف كه چكه مي كرد و زيرش هم يك كاسه بود . حالا چكه ها كمتر شده بود . اولين باري كه باران باريد از همه جاي سقف آب چكه مي كرد . دوتايي رفته بودند پشت بام و كود ريخته بودند و … . بعد مرد گفته بود : اگركفش پاشنه نوكي داشتي ! خنديده بودند . گفت : چرا نمي خوابي ؟ هنوز هم ناراحت … .
گفت : « وقتي مي خواستند ببرندش بدجوري گريه مي كرد .»
ـ خوب ، دير يا زود بايد مي رفت .
ـ آخر هنوز … هم سن و سالهاش عروسك بازي مي كنند .
ـ عروسك را از دستش مي گيرند و شوهر را مي دهند دستش .
گفت : مسخره مي كني !
همه جا ساكت بود . تنها صداي نرم و يكنواخت باران بود كه شنيده مي شد . با صداي چكه اي كه هرچند لحظه مي افتاد داخل كاسه . مي دانست . نبايد چيزي مي گفت . نور كم فانوس سايه شان را اريب انداخته بود روي ديوار كاه گلي . گلدان هاي روي رف پنجره از پشت پرده ديده مي شدند . طرف راست چهار دري كوچكي مشرف به كوه بود . پاهايش را رد كرد زير پتو و دراز كشيد . خنكاي رختخواب نشست به جانش . اگر ابري نبود از آن چهار دري مي توانست آسمان را هم ببيند . با ستاره هايي كه نزديك كوه سوسو مي زنند . نگاهش به سقف بود . تيرهاي سقف چوبي بود و صاف . تخته ها را كيپ تا كيپ هم گذاشته بودند زير تيرها . هنوز جاي شوره روي بعضي از تخته ها مانده بود . يك لحظه نور را از چهار دري ديد . و بعد كه صدا پيچيد توي كوه . باران تند شده بود . چشم هايش را بست و گفت : « شب بخير .»
دست بر لبه ي ميز بلند شد . كمر خشك شده اش را راست كرد . پاهايش سنگين شده بود . توي اتاق چرخي زد و جلوي قفسه ي كتاب ها ايستاد . نگاهش به قاب عكس بود . نشسته بودند در كنار هم . دست مرد توي دستش بود . حلقه تا بند دوم انگشت رسيده بود . توري افتاده بود روي صورتش . نگاهش به مرد بود . گل هم بود . بالاي سرشان دستي هم پيدا بود ؛ روي توري . دست زن نبود . انگشتري يا دستبند نداشت . مي سابيد فقط . سرآستين هاي توري اش پيدا بود . سر شانه هايشان چسبيده بود به هم . سيگار به لب به آشپزخانه رفت و زير كتري را روشن كرد . چاي ظهر مانده بود هنوز . ظرف هاي مانده را شست . ته سيگار را انداخت توي ظرفشويي . صدايي كرد و خاموش شد . يادش نيامد اولين بار كِي گيرانده بود . تا چاي گرم شود ايستاد .
نوشته بود : اوايل ، وقتي از مدرسه بر مي گشت ، سر راهش پيرزن ها كه جلوي خانه ها مي نشستند و دوك مي ريسيدند جلوي پايش بلند مي شدند . و چشم هايي كه از لاي در نگاهش مي كردند . اگر سر بر مي گرداند چشم ها را مي ديد كه نگاهش مي كنند . با لپ هاي سرخ و خاك آلود حتي بي پاپوشي . ديده بودشان . توي كوچه بازي مي كردند و وقتي مي ديدندش ، مي رفتند پشت در و از درز تخته هاي در نگاهش مي كردند . پيرزن ها را هم ديده بود كه با آن سن و سال بلند مي شدند ؛ با زحمت البته . در سايه گاه جلوي خانه ها مي نشستند . چندتايي با هم . طره اي از موهايشان از زير روسري پيدا بود . سفيد بود و گاهي حنا كرده . و انگشتان خضاب كرده شان كه دوك را مي چرخاند . بعد ، وقتي مي رسيدند سر پيچ كه مي رفت رو به بالا ، نگاه مي كرد و مي ديد ايستاده . دستي را سايه بان چشمانش كرده و يك دست بر نرده . كه باز برسد ، بيايند و بنشينند توي مهتابي . عصرها كه مي شد ، اول آب و جارو مي كرد . بعد وسايل را مي چيد توي مهتابي . وقتي مي نشستند بوي كاهگل هنوز مي آمد . گلدان ها راهم مي گذاشت بيرون چسبيده به نرده ي چوبي . بعد زن چاي مي ريخت و از همسايه ها مي گفت . از قالي بافتن دخترها و از آن مشك زدن ها حتي كه صبح زود بلند مي شوند و مي روند از آن پايين آب خنك مي آورند و مي ريزند توي مشك . آفتاب نزده هم خاليش مي كنند . يادش آمد . ديده بودش . با صداي در از خواب بيدار شده بود . زن هم . اشعه ي خورشيد بالاي آسمان و لكه هاي ابر را نارنجي كرده بود . از پله ها پايين رفت . در را كه باز كرد ، ديدش . گونه هاش سرخ بود و رشته ي باريكي از موهايش از زير روسري بيرون آمده بودو تا كنار لبش مي رسيد . و آن ني ني سياهي كه مي درخشيد . كاسه اي دستش بود با چندتايي نان . گفت : اينها را براي خاله ليلي آوردم .
ـ من كه نمي شناسم ، اما اينها را برات آورده . نشانش داد .
گفت : «آخ ، قرار بود من صبح زود بروم و مشك زدن آنها را ببينم . »
و همان طور مي نشستند و نگاه مي كردند به خانه ها و فانوس هايي كه پشت پنجره هاي كوچك سوسو مي زدند . صبح باز … . اما بود . يعني هست . باز هم مي آيند و مي نشينند روي آن نيمكت هاي چوبي و زل مي زنند بهت . با پاهايي كه مي دانستي خيس است . حتماً نوكِ انگشتانشان زُق مي زند از زور سرما . حالا اگر راهشان هم دور باشد ؛ كه هست ، كه از آن پشت از چند جاي ديگر خودشان را مي رسانند و اغلب هم دير مي رسند . برف هم هست كه تا زانو مي روند توي برف . راه هم … . خوب ، سردت مي شود . به سرت هم مي زند كه درس را ول كني لابد . وقتي هم مي رسيدند . دور بخاري حلقه مي ردند . تا دستشان گرم نمي شد ، نمي توانستند كفششان را در بياورند . كفش هايي كه از سرما خشك شده بود . بعد كه در مي آوردند و برف هاي چسبيده به جوراب را مي كندند ، صداي جلز جلز كه بلند مي شد ، مي دانستي پايشان را مي چسبانند به جداره ي بخاري و زوزه ي باد كه از درز پنجرهاي چوبي و شكسته مي آمد داخل . نم چشمانشان از سرما بود و مي دانستي كه حالا بايد زير كرسي نشسته باشد و لحاف را هم كشيده باشند بالا . طوري كه فقط سرشان پيدا باشد . پايشان را مي چسبانند به لبه ي منقل ، كه چند لحظه اي بيشتر نمي شود نگهش داشت و اتاق كه بوي تازگي مي دهد . كمد هم هست و آن آينه كه گذاشته اند روي تاقچه و از آن تورهاي پولك دوزي قرمز هم كشيده اند رويش . چمدان هم بايد باشد كه روي كمد گذاشته اند يا حتي زيرش . اينهاست ديگر . باز هم هست . عصرها هم بايد شيشه ي فانوس را تميز كند يا اگر دوده اش زياد باشد ، بشويدش و آن چراغ زنبوري حتي و همه اش حواسش بايد به آن توري باشد كه دستش نخورد و بريزد . بعد ، نفتش كند . كرسي را هم گرم كند . بايد چراغ خوراك پزي يا بخاري هم باشد . اما هست . همه اش آن بو هست . نمي شود گفت . فقط مي داني كه هست . توي تمام اتاق هاي تازه هست .
مصطفي زارعي
خواستگار
در جعبه را كه باز مي كنم بوي خوش شيريني مشامم را قلقلك مي دهد . چه عطري دارد . تلنگري به يكي از شيريني ها مي زنم .
ـ بفرماييد …
ـ ببخشيد مزاحم شديم …
ـ نه خواهش مي كنم ! قدم رنجه فرموديد .
به سمت سماور مي روم تا تعارف هاي آنها تمام شود ، سه تا چاي مثل رنگ انار بريزم . قوري را از روي سماور بر مي دارم و روي فنجان ها مي گيرم . چاي از در قوري روي نعلبكي ها مي ريزد سريع آنها تمام شود و با دستمال خشك مي كنم . صدايي از داخل اتاق نمي آيد ؛ سكوت همه جا را فرا گرفته است . صداي نفس ها را واضح مي شنوم و صداي ريختن چاي داخل فنجان ها مثل آبشاري پر آب صدا مي دهد . نگاهي به دست گل مي كنم گل هاي تاج خروس مخملي با سر شاخه هاي گل ميخك زرد رنگ و برگ هاي باريكي كه از گل ها هم بالاتر است . نوار دور گل فسفري رنگ است . از تزيين گل مي شود فهميد كه يارو دل خوشي از مراسم خواستگاري نداشته كه با اين طرز وحشتناك گل هاي نا همخوان را با هم بسته بندي كرده و دست اين جوان سراپا شوق و آرزومند داده است . دستم مي سوزد . آب داغ از فنجان سر رفته ، سريع شير سماور را مي بندم و انگشتم را توي دهانم مي گذارم . خيلي كزكز مي كند . دسته گل زشت را داخل گلدان بلوري زيبايي مي گذارم . حيف گلدان كه بايد چنين دسته هايي را تحمل كند .
روسري ام را مرتب مي كنم . ياد حرف هاي مادرش در ديدار قبل مي افتم …
ـ پسرم يك پارچه آقاست !
( يعني چه ؟ يك پارچه چه ربطي به آقا بودن دارد ) .
ـ مثل دسته گل است .
( اگر منظورش اين دسته گل امروز باشد پس واي به حال آنهايي كه مثل دسته گل نيستند ) .
ـ چشم و ابرو مشكي و نجيب است .
( از زماني كه ياد گرفتم صفت اسم را توصيف مي كند كلمه نجيب را مناسب اسب دانستم و هيچ گاه نفهميدم بين انسان و اسب چه وجه مشتركي است كه گاهي برخي از آدم ها را هم نجيب مي نامند . انسان نجيب ، اسب نجيب . اسب نجابتش را از انسان ياد گرفته يا انسان نجابتش را از اسب . مگر اسب و انسان چه كار مي كنند كه به آنها نجيب مي گويند ؟)
اگر مادرش مي فهميد راجع به پسر دسته گل و آقايش چه فكرها كه نكردم …
صداي مادرش بلند مي شود : « نكند عروس به اين زودي رفته گل بچيند » . صداي خنده آرامي شنيده مي شود . ياد حرف عزيز جان مي افتم . « خواستگار كه مي آيد ، دختر توي آشپزخانه مي ايستد و وقتي كه اجازه دادند آن وقت وارد مي شود » . حالا به نوعي اجازه ورودم را دادند . دسته هاي روسري ام را اطراف شانه هايم مي اندازم وسيني چاي لب سوزِ رنگ اناري را برمي دارم و وارد اتاق پذيرايي مي شوم . نگاهي به دسته گل مي اندازم .
ـ سـ. سـ … سلام ؟!!
فاطمه سرحدي
جا كليدي
صداي پاشنه ي كفشي كه مثل ضربه هاي منظم جاز بود ، نزديك مي شد . دختر پله ها را يكي يكي بالا آمد تا جلوي در نيمه باز آپارتمان رسيد . هميشه آن موقع در باز بود . وارد شد ، كسي داخل نبود ، به ساعت نگاه كرد و روي مبل نشست . نگاهش دور تا دور اتاق را مي چرخيد . روي ديوار خانه يك ساعت ديواري نصب بود ، اين طرف تر يك نقاشي كوچك كه فقط تصوير يك خورشيد با رنگ سياه بود ، روي ميز يك شيشه مشروب خالي كه داخلش يك گل بود و يك جا كليدي ، بلند شد و رفت طرف ميز .
نفس نفس زنان وارد شد ، رفت و روي كاناپه دراز كشيد . دويده بود و قفسه سينه اش بالا و پايين مي رفت . دانه هاي عرق صورتش را پوشانده بود . دختر رفت و كنارش نشست . گفت :«كجا بودي ؟ »
ـ بيرون .
دختر در حالي كه با جا كليدي ور مي رفت گفت : « اين چيه ؟ »گفت : «تمام زندگي . »
دختر موهاي خيس روي پيشانيش را كنار زد وگفت : « OH – DEAR » وخيره شد به جا كليدي ، عكس يك هنرپيشه ، يك تسبيح ، يك كنده كاري شعر ، يك صليب ، يك گردنبند ، يك كليد كوچك .
دختر گفت :« گردنبند منم كه اين جاست !»
گفت :« آره .»
دختر رفت و روبروي آينه ايستاد :« مي شه عين گردنبد سرخپوست ها به گردن بياندازيش .»خنديد و گفت :« شايد .»
نگاه كرد به دختر ، موهايش چقدر كوتاه شده بود . به ياد موهاي بلندش افتادكه وقتي باز مي شد تا پايين كمرش سُـر مي خورد و با يك حركت آرام روي شانه ها پخش مي شد .
دختر گفت : «كلكسيون جالبيه ، مي برم به همه نشونش بدم . نمي آي بيرون ؟ِ گفت : « نه .» دختر گفت : « بچه ها هم هستند !» گفت : « نه ، حوصله شو ندارم .»
دختر در حالي كه جا كليدي را لاي انگشتانش بازي مي داد از در نيمه باز آپارتمان بيرون رفت .
فاطمه تركمان
يك روز غير عادي
بعضي وقت ها حالتي به آدم دست مي دهد كه خودش هم نمي داند چه مرگش است . حتي از قيافه خودش هم حالش به هم مي خورد چه رسد به قيافه ديگران ؛ دلش مي خواهد به اولين آدمي كه برخورد كرد او را بگيرد و كتك مفصلي بزند تا دلش خنك شود . آقاي شامخي هم ازاين قائده مثتثني نبود ؛ لابد مي پرسيد آقاي شامخي ديگر كيست ؟ با اين كه فضولي كار خوبي نيست و بنده هم به شدت با آن مخالفم ؛ اما مجبورم كه ايشان را قدري به شما معرفي كنم .آقاي شامخي كارمند يكي از ادارات است كه بنده بنا به دلايلي از نام بردن آن معذورم ؛ ولي با سر و وضع ناجوري كه دارد بيشتر شبيه دست فروش هاي كنار خيابان است ؛ كت وشلوار عهد ناصرالدين شاه و كفش هاي بي قواره قزاقي و دكمه هاي يك در ميان و... خلاصه هر قسمت آقاي شامخي ساز مخالفي را مي نوازد . خانه آقاي شامخي طبقه اول يك آپارتمان دوازده واحدي است . لازم به ذكر است كه ايشان تازه گي ها به اين محل نقل مكان فرموده اند و به قولي از بلاي اجاره نشيني نجات يافته و به مصيبت آپارتمان نشيني گرفتار گرديده اند . آقاي شامخي هميشه تكيه كلامي دارد كه بنده معتقدم ايشان حتي يك بار هم به آن فكر نكرده اند ؛ايشان مي فرمايند كله خراب هميشه مايه دردسر يك جفت پاست .
آن روز صبح آقاي شامخي انگار كه از روي دنده لج بيدار شده باشند از خانه بيرون آمدند ؛ در حالي كه كيف اداره را كه بيشتر شبيه بقچه حمام بود زير بغلشان گرفته بودند ؛ و باعجله به طرف محل سرويس اداره شروع به دويدن كرند و زير لب مدام چيزي مي گفتند . از قرار معلوم اين بار هم ايشان به سرويس اداره نرسيدند ؛ خوب ملاحظه بفرمائيد آدم اول صبح اعصابش خراب باشد و يك چيز ديگري پيش بيايد و مصيبت را دو چندان كند ؛ حالا خر بيار و باقالي بار كن . اما آقاي شامخي با آن كه اعصابش حسابي به هم ريخته بود به روي خودش نياورد و چنين فرض كرد كه اصلا سرويسي در كار نبوده است و بايد پياده راه اداره را گز كند .
چون به زعم ايشان پول دادن به تاكسي براي مسيري كه مي شود پياده رفت كاري بس عبث بود ؛ و اتوبوس هاي شركت واحد هم كه تا خرخره پر آدم يا به قول آقاي شامخي پر جانوران جورباجور بود ؛ در شأن و مقام ايشان نبود .در بين راه با خودش فكر مي كرد امروز صبح هم كه طبق معمول دير مي رسد بايد چه دروغي به هم ببافد .
تصور قيافه آقاي ثابتي با آن سبيل چنگيزي كه هميشه يك طرف آن را مي جويد بيشتر از همه حاش را به هم مي زد ؛ چون همان طور كه مي دانيد امروز قرار است حال آقاي شامخي از همه چيز به هم بخورد . با خودش گفت وقتي به اداره رسيدم ؛ رئيس مرا به دفترش
مي خواهد و من هم وقتي به آن جا رسيدم منتظر سين جيم آقاي ثابتي مي مانم ؛ وقتي آقاي رئيس به من مي گويد ؛ باز هم كه دير كردي شامخي ! امروز ديگر چه مرگت بود ؟ من هم با كمي اين دست وآن دست كردن مي گويم بچه ام مريض بود چون مادرش... حال آقاي شامخي از اين دروغ شاخدار به هم خورد چون اصلا ايشان مجرد بودند و هرگز جرأت نكرده بوند به فكر زن گرفتن بيفتند . دوستان و آشنايان بي معرفت هم گويا او را فراموش كرده بودند.
و فكر مي كردند بهتر است شامخي مجرد باشد . خود او هم هيچ وقت عرضه آن را نداشت به منشي آقاي ثابتي يعني خانم رضايي چپ نگاه كند ؛ هر چند هر وقت خانم منشي را مشاهده مي كردند انگار قلب مباركشان چهارنعل مي تاخت . پس تصميم گرفت بگويد چون اصلا حالم از قيافه شما به هم مي خورد كمي دير آمدم تا جمال نا مبارك شما را در سرويس ملاقات نكنم و مايه كدورت خاطر عزيز شما نگردم . از كلمات پر تملقي كه به كار برده بود زياد تعجب نكرد و حالش هم به هم نخورد ؛ زيرا كه اين كلمات را هر روز چندين بار از زبان كارمندان اداره مي شنيد .
حالا به نظر مي رسيد حال آقاي شامخي بهتر شده است چون ديگر دوست نداشت آقاي ثابتي را بگيرد و كتك مفصلي بزند تا دلش خنك شود .
هنوز در حال و هواي افكار خودش بود كه به اداره رسيد و يك راست به سمت ميزش رفت ؛ و بدون اين كه به اطراف خود نگاه كند پشت ميزش روي صندلي نشست و به خيال خودش منتظر تلفن آقاي ثابتي بود كه نامه اي بر روي ميز توجهش را جلب كرد ؛ وقي كه با دلهره نامه را باز مي كرد كم كم حالش داشت به هم مي خورد ؛ چون گويا امضاي آقاي رئيس عوض شده بود ؛ و بر روي نامه نوشته شده بود ؛ آقاي شامخي به علت . . .
مهدي رباطي توانا
هادي
ديگر نمي تواند مثل اول ها بلندم كند و بگذارد روي صندليِ چرخ دار . مي آيدكنار تخت مي ايستد ، بازويم را مي گيرد و كمكم مي كند تا روي صندلي چرخ دار بنشينم . آن وقت نگاهش مي كنم ، مي خندد . من هم مي خندم . چادرش را كه سر مي كند روي سرش مي ماند تا برگرديم ، بعد از سرش بر مي دارد و آويزان مي كند به جا لباسي . حالا صندلي چرخ دار را به طرف جلو هُل مي دهد و وقتي صندلي ديگر جلو نمي رود ، يعني رسيده ايم . سرم را ناز مي كند و بعد خودش يه كم دورتر از من مي نشيند و به روبرويش نگاه مي كند . همانجا كه او هم وقتي مي آيد و روي تخته سنگِ تنها ، كنارآبِ زياد مي نشيند . موهاي بلندي دارد . موهايش از زيرروسري اش مي زند بيرون .
وقتي هم كه صورتم خنك مي شود ، موهايش حركت مي كند . موهايش خيلي قشنگ است ، مثل موهاي مادرم كه الآن زير چادرش قايم شده اند . موهاي من هيچ وقت بلند نمي شود . وقتي به او نگاه مي كنم ، يادم مي رود كه از دهان نيمه بسته ام آب دهانم سرازير مي شود ، يادم مي رودكه بچه ها به من مي گويند مونگول .مي دانيد ازكجا فهميدم مونگول اسم قشنگي نيست ، از آنجا كه مادرم سرشان داد زد و بعد گريه كرد ، من فقط نگاهش كردم ، با گوشه ي روسري اش خيسي چشمانش را خشك كرد ، گفت : « هوا داغه . خيلي داغ ، مي ريم كنار دريا . اونجا حتماً خنكه .» بعد هُلم داد جلو و ايستاديم . وقتي ايستاديم او آنجا رويِ تخته سنگ تنها نشسته بود ، به آب زياد نگاه مي كرد ، مثل مامان گريه مي كرد ، بعد ديگر گريه نكرد به آب زياد نگاه كرد . من به او نگاه مي كردم ، او به آبِ زياد . بعد با چوب روي زمين خط مي كشيد .يكبار خواستم بروم پيشش و به چشمانش نگاه كنم . چرخ هاي صندلي را هُل دادم جلو ، يكدفعه صندلي ديگر جلو نرفت . مامان خم شد تا كنار صورتم . گفت :« نه نرو .» نگاهش كردم . باز گفت : «نه .» نرفتم ، به او نگاه كردم . چوب را پرت كرد توي آب . موهايش تكان مي خورد . حالا هم وقتي رسيديم ، او نشسته بود روي تخته سنگ تنها . شانه هايش تكان مي خورد . يك چيز خيلي سفيدي هم توي دستش بود ، سفيدِ سفيد بود ، افتاده بود روي پاهايش . همان چيز سفيد را بلند مي كرد و محكم مي زد روي زانوهايش .
وقتي شانه هايش تكان مي خورد ، صدايش را هم مي شنيدم . مثل مامان هِق هِق مي كرد . صندلي را هُل دادم جلو . صندلي نايستاد . باز هم رفتم ، رفتم تا كنارش بعد دستم را گذاشتم روي شانه اش ، دستم با شانه اش بالا و پايين شد . زدم روي شانه اش . برگشت و نگاهم كرد ، چشمانش قرمز شده بود ، نگاهم كرد يه كم زياد نگاهم كرد ، بعد خنديد . از آبِ زياد برداشت زد به صورتش ، موهايش روي پيشاني اش خيس شد . بعد باز هم نگاهم كرد . گفت :« اسمت چيه ؟» مي دانستم اسمم هادي است ، اما نتوانستم به او بگويم ، ولي خنديدم . آن چيز سفيد را بلندكرد ، بعد انداختش توي آبِ زياد ، بعد ديگر نديدمش . خنديد ، از آبِ زياد برداشت و پرت كرد هوا ، باز هم برداشت وپرت كرد هوا ، بعد چرخيد ، دستانش را باز كرد و چرخيد ، بعد هم رفت ، خيلي تند رفت . مامان آمد كنارم نازم كرد ، خنديد و گفت :« حالا بريم ، هوا داره تاريك مي شه .»
حالا آمديم كنار آبِ زياد ، او هم آمده بود . برگشت نگاهم كرد . آمد كنارم ، گفت : «حالا ديگه آزاد شدم درست مثل تو .» مادرم گفت : «مي فهمم .» گفت : «اسم پسرت چيه ؟» مادرم گفت : «هادي .» چشمانش را بست : «هادي ؟!» مادرم گفت :« همين يه پسر رو دارم .»
وقتي خنكي خورد به صورتم ، موهاي او حركت كرد . گفت : « اين نسيم چقدر دل چسبه !» به آبِ زياد نگاه كرد . گفت : « دريا چقدر زيباس . مگه نه ؟» مثل مادرم به آبِ زياد گفت :« دريا .»
مادرم گفت : «اسمت چيه ؟» گفت :« دريا .» به آبِ زياد نگاه كردم « دريا .» به او نگاه كردم «دريا … »
فاطمه محمدي پسند
دلش مي خواست يك نويسنده باشد
نويسنده احتمالاً آدم احمقي است كه هميشه يك نوع عطر استعمال مي كند ، به گونه هايش رژ مي مالد و سماور را گرم نگه مي دارد تا هر وقت دكتر سرفه اش گرفت كارش رارها كند و فنجان آب گرم را قبل از آنكه طلب كند بدهد دستش . بعد برگردد ، پشت به دكتر بنشيند و به جمله هايي كه مي شنود خوب گوش بدهد و آنها را به بهترين شكل ممكن تايپ كند . حتي مي تواند روي ميز را مرتب نكند وشاخه گلي راكه روي ميز گذاشته توي سطل بياندازد .
پشت ميز مي نشيند و شروع مي كند به خواندن تمام چيزهايي كه از قبل نوشته . جاهايي را خط مي زند و دوباره مي نويسد . پيدا كردن شخصيت داستان كار سختي است اگر نويسنده كسي را در نظر نگرفته باشد . كسي كه پالتوي بلند قهوه اي مي پوشد و چشم هايي سرخ دارد كه سرما اشك انداخته توي سفيدي شان . قدم ها يش را كوتاه وسريع بر مي دارد ، با سري كه هميشه پايين است . وقتي دستگيره را مي چرخاند قلب نويسنده از جا كنده مي شود مثل اين است كه شيشة شكسته اي ناگهان فرو بريزد درست مثل وقتي كه يكهو در خلوت تاريكخانه در حال سيگار كشيدن مي بيندش آن وقت دلش مي خواهد آنجا بنشيند و نگاهش كند .
چشم هايش راتنگ مي كند تا به سيگارش پك بزند انگار به جايي دور خيره شده باشد يا افكاري دور را توي ذهنش جستجو كند . پا روي پا انداخته با صورتي كه پشت دود محو شده و فقط نقطه اي سرخ لاي لب هايش مي درخشد .
وقتي از تاريكخانه بر مي گردد نفسش بوي سيگار مي دهد چايش را تلخ سر مي كشد ، بر مي گردد و روي صندلي اش منتظر مريض ها مي نشيند .
نويسنده حق ندارد بگذارد داستان به هر سمتي كه مي خواهد پيش برود . بايد افسارش را بگيرد و به جايي بكشاندش كه به نفع همة شخصيت ها باشد . گاهي اوقات مخالفت هم به كار مي آيد . معني ندارد آنقدر از يكي خوشش بيايد كه اجازه بدهد سرش داد بزند و …
اما او مي نويسد و مي گذاردش روي ميز كار دكتر لابلاي عكس هايي كه بايد ببيند و نظر بدهد . مطمئن است در غيابش آنها را خواهد خواند و توي سطل خواهد انداخت . گفته بود اگر قرار است اين طور بنويسي بهتر است هيچوقت اين كار رانكني . نوشته هايت پشيزي نمي ارزند و همزمان انگشت اشاره اش را آورده بود بالا ، بيخ گوشش و چرخانده بود .
نويسنده فردايش عطر نماليده و به جز سلام ، يك كلمه اضافه تر نگفته و با صداي بغض دار مريض ها صدا زده بود . بعد كه صداي برخورد قطره هاي باران به كلاهك را شنيده بود ، نتوانسته بود خودش را نگه دارد و زده بود زير گريه . دكتر پرسيده بود : نويسنده اي ؟! و نويسنده فقط لبخند زده بود .
نويسنده فكر مي كند چه چيزهايي بنويسد كه هم واقعي باشد وهم دكتر را راضي نگه دارد و در عين حال اغراق نويسنده راهم نشان ندهد .
چهره اش را عوض مي كند و سعي مي كند دوستش نداشته باشد تا بتواند بنويسد كه از ديدن مريض ها لذت مي برد .
پوستش را قرمز مي نويسد با چشمهاي آبي تيره ، ميان صورت پف كرده و گوشتي كه لب هاي نازك و قيطاني در آن شكاف ايجاد كرده ، با دست هايي آويزان و شكمي برآمده .
اين كريه ترين وجهي است كه مي تواند به او بدهد .
گفته بود : « ظاهر آدم ها فريبنده است ، مي فهمي . هر وقت ديرت شد مي تواني بروي .»
و نويسنده قبل از آنكه برود و به دست هاي خودش كه سفيد بود و ناخنهاي بلند و كشيده داشت . اجازه داده بود دكتر موقع برداشتن كاغذ ، انگشت هايش را لمس كند .
مريم كرمي
اينها ابداً ربطي به داستاني كه نويسنده مي خواهد بنويسد ندارد و بايد مطالب جالب تري براي نوشتن پيدا كند تا خودش را از شر موضوعي كه مدت هاست در ذهنش مي چرخد خلاص كند . شب ها هم خواب مي بيند پشت ميز مطالعه نشسته و به داستانش فكر مي كند بعد كه مي نويسد
مي بيند شبيه قبلي ها نوشته و اصلاً نمي خواهد براي چندمين بار يك مشت مزخرفات تكراري و اراجيف به هم بافته شده در مورد كسي كه چيزي براي نوشتن ندارد را روي كاغذ بياورد .
روي ميز پر از برگه هاي سياه و خط خورده است و تعدادي مچاله شده كه كنار پايه هاي صندلي افتاده اند . دستگيره مي چرخد و دكتر وارد مي شود . نويسنده بلند مي شود و مي ايستد . مي داند كه بايد برگه ها را جمع كند . آنهايي را هم كه روي زمين افتاده اند توي سطل بياندازد .
مي گويد دارد تمام مي شود . بعد نگاهش را مي چرخاند روي برگه هاي سياه و پر از خط خوردگي ، احساس سبكي مي كند .
گفته بود : «سعي كن واقعيت هاي جامعه را بنويسي يك نويسنده هم به اندازه يك پزشك مي تواند مسئول باشد . همه چيز را همان طور كه هست بنويس . مرا هم مثل خودم .»
عشق را نتوانسته بود از نوشته هايش جدا كند . نوشته و خط زده بود . درست مثل بقيه . دست آخر دكتر همه را پاره كرده و گفته بود :« عشق چشمهات را كور كرده . دور بريز .» و پرت كرده بود روي سرش .
چراغ ها را خاموش مي كند و پنجره را نيمه باز مي گذارد . تصوير ماه روي ميز شيشه اي دو تكه شده است . نويسنده سيگاري لاي دو انگشتش مي گذارد و خودش را جاي دكتر تصور مي كند . ميان تاريكي اتاق چشمش را مي دوزد به لامپ قرمز چراغ خواب و سعي مي كند دود سيگارش را حلقه حلقه بيرون بدهد . سرش را به طرف بالا مي گيرد و ميان صندلي اش بيشتر فرو مي رود .
نويسنده نمي خواهد داستان اين طور پيش برود . تمام داستان بر مي گردد به خصايص دكتر و نمي تواند تغييرش بدهد اما مي تواند به شيوة ديگري دوست داشته باشد .
كاغذ ديگري برمي دارد و مي نويسد .
با گردن كوتاه و چاقش همه را وسوسه مي كند . آدم هوس مي كند دست هايش را روي شانه هايش بگذارد و گردنش را لمس كند .
مي تواند دست هايش را دور گردنش حلقه كند و فشار دهد . آرام آرام . نبايد ناخن هاي بلندش توي گوشتش فرو برود طوري كه دردش بيايد و داد بزند . همان موقع هم مي تواند به چشم هايش زل بزند و بگذارد خسته كه شد روي صندلي بنشيند .
نويسنده خسته مي شود . دست هايش را از دور گردن دكتر باز مي كند و به چشم هايش نگاه مي دوزد . مي خواهد ببوسدش . بوي سيگار مانع مي شود . عقب مي كشد و موهاي عرق كردة دكتر را كه روي پيشاني اش چسبيده كنار مي زند . بلند مي شود و پشت ميز مي نشيند . چند خط مي نويسد و خط مي زند .
نويسنده مي تواند هرچه دلش مي خواهد انجام دهد . بنويسد و دور بريزد .
چشم هاي از حلقه بيرون زدة دكتر توي چشم هاي نويسنده ثابت مي ماند . نويسنده چشم هايش را به زمين مي دوزد و هيكل سنگين دكتر را تا اتاق راديولوژي روي زمين مي كشد . روي صندلي
مي نشيند ، سيگاري روشن مي كند و لاي لب هاي بي حركت دكتر مي گذارد .
قلم را برمي دارد و آخرين جملة داستان را اينطور مي نويسد :
عشق گاهي آدم ها را …
ماه ، ماه است
دست هايش را درهم گره كرد و روي متكا زير سرش گذاشت ، چشم هاي درشت و گشادش را به سقف سياه و كم ستاره ي آسمان دوخت . ماه در آرامش كامل همنشين سكوت شده بود ، دخترك را نگاه مي كرد .
او هم زل زد به ماه ، چشم هايش را كمي تنگ كرد . ماه نزديكتر آمد دوباره آنها را باز كرد . ماه هم به سر جاي اولش برگشت . لبخند تلخي زد و گفت : «تو داري به من نگاه مي كني ؟ اگرم نگاه نكني حق داري ». يك دستش را زير سرش بيرون كشيد .
ـ آخه تو خوب توفير بين من و خودتو مي دوني .
دوباره چشم هايش را جمع كرد . آه بلندي كشيد ، خيره خيره به ماه نگاه كرد و با همان لحني كه روزهاي اول مدرسه ، هرسال خودش را معرفي مي كرده گفت : « ماه معجوني از زيبايي و لطافت ». ناخن انگشت كوچكش را جويد : « چه جمله ي مسخره اي » . تكه اي از ناخن را كند و محكم آن را تُف كرد . « تو هيچ وقت خودتو توي آينه ديدي ؟ اونقدرها هم كه مي گن خوشگل نيستي ، هي همه گفتن خوشگلي ، خوشگلي توهم باورت شده . اصلاً خودت قضاوت كن . وقتي كه كاملِ كاملي ، يه گردلي سفيد وساده اي ، نه برجستگي گونه داري نه لباي سرخ . از چشم هاي درشت و كمون ابرو هم كه خبري نيست . پس چرا فكر مي كني خوشگلي . اصلاً خودت بگو وقتي كامل و تكميلت اونه كه گفتم ، خوب ، واي بحال اون وقتي كه نصفه نيمه اي ، حالا فكر مي كني چه فرقي هست بين تو با يه زشت ديگه اي كه يه صورت استخواني داره با پوست سياه ، چروك و خالخالي ، چشم هاي گشاد و زاغ ، دوتا ابرو كم مو و كوتاه با يه دماغ دراز و بد ريخت كه سوراخاش اندازه ي سوراخ دماغ يه خوكه . تعجب كردي مگه نه . از اين همه شباهت بين ما . وقتي كه شانس پشتشو به آدم بكند …» آه صدا دار و بلندي كشيد ، دستش را روي قلبش فشار داد . « راستي اينجا شو گوش كن دو تا لب ، عينهو كش قيطون ، هميشه پوس پوس و سفيد » .
قطره اي اشك گوشه ي چشمش نشست با سر انگشت اشاره اش آن را پاك كرد و به آن اجازه نداد كه سر بخورد روي گونه هايش . انگشت تر شده اش را به سمت ماه دراز كرد . نسيم ملايمي وزيد ، لرزش شيريني را در تمام بدنش حس كرد . « مي دوني چشم هر چقدر كه زشت باشد داشتنش يه حُسن بزرگ داره » . قطرات بعدي با آرامش بر روي گونه هاش نشستند .« مامانم خيلي بد و بيراه بهم مي گه يعني به خواهرمم مي گه اما … »كمي مكث كرد .« اما عجوزه نحس رو فقط به من مي گه وقتي اينو مي گه مي رم يه جاي تاريك و خلوت يه جايي كه نه من كسي رو ببينم نه كسي منو ، اونوقت با همين چشم هايي كه همه مي گن زاغِ و بدبخت . انقدر اشك مي ريزم تا خالي بشم ».
دستانش را روي صورتش گذاشت ، صداي هق هق گريه با لرزش شانه هايش توأم شد . « مامانم مي گه از همون اول بدقدم بودي اصلاً هميشه نحسي ». دستانش را از روي صورتش برداشت و دوباره در سكوت سنگين شب زل زد به ماه . « تو پدر و مادر نداري اگه داشتي مي فهميدي ، مي فهميدي كه اوناهمين طوري مي گن.آخه پدر و مادر هيچ وقت نمي خوان دل بچه شونو بشكنن ».
سرفه زد ، صداش را صاف كرد . « يعني مي خوان ؟!» لحظاتي مات به ماه نگاه كرد منتظر جواب بود اما صدايي نشنيد . خنده ي تلخي سر داد .« مي دونم كه تو هم حرف هاي همه رو قبول داري ». با پشت دست اشك هايش را پاك كرد .« مي خوام پيشت يه اعترافي بكنم . مي خوام راستشو بهت بگم . تو خيلي خوشگلي ، همون طوري كه همه مي گن ، پوستت لطيفه ، چشم و ابروهات هم حرف نداره ، خوش بحالت چه دماغ خوش تركيبي داري ، لباتم سرخ و نازن . اِ . . . داري مي خندي . به به ، چه دندونايي ، راستشو بخواي من بخاطر ديدن تو هر شب مي آم پشت بوم . مي خوام همه اش نگات كنم . چونكه خيلي خوشگلي ، خوشگل تر از پنجه ي آفتاب . اصلاً عين ماه . مي شه يه كم بياي نزديك .
كناره ي دست هايش را به هم چسباند ، وسط آنها را گود كرد و به سمت ماه بالا برد .
ـ بيا بشين تو دستم ، بذار از نزديك همه جاتو ببينم ، دِ بيا ديگه ، چيه نكنه تو هم مثل بچه هاي همسايه از من مي ترسي ، بخدا كاريت ندارم فقط مي خوام ، مي خوام يه كم نگاهت كنم . اذيتت نمي كنم . حالا بيا …
دستانش را بالاتر برد . پتو را از روي پاهايش كنار زد و ايستاد .« ببين مي خوام با هم دوست باشيم ، تو مي خواي ؟ »
آرام آرام به سمت ماه مي رفت . چرا هرچي مي آم نزديك مي ري دورتر . نكنه تو هم مي گي من نحسم . بخدا اگه نحسي يعني بدبختي ، بد بياري ، زشتي .آره من نحسم اما فقط براي خودم نه براي تو و ديگرون ، به جون مامانم قول مي دم بهت نچسبم ، نمي آي ؟
يك ريز حرف مي زد واشك مي ريخت و جلوتر مي رفت .
ـ بخدا من دوستت دارم ، مي دوني آخه تا حالا هيچكس انقدر خوب به حرفام گوش نداده بود . ما با هم دوست شديم ديگه . بذار يه چيز ديگه هم بهت بگم . من از همه خوشگلا بدم مي آد . اما تو يه جور ديگه اي ، آرام و مهربون ، اونا همه پر افاده اند و بد اخلاق . تو خيلي خوبي ، نمي خواي بياي ؟
دستانش را روي لب هايش گذاشت ، بوسه اي به آنها زد . بعد دوباره دست ها را به سمت ماه بالا برد .
ـ بيا اين براي تو ، ببين چقدر دوستت دارم .
نگاهش به دست هايش بود و حواسش به ماه كه زير پايش خالي شد ، در آخرين لحظه چشم هاي غرق اشكش را به ماه دوخت و لبخند زد . نغمه ميرزايي سرور
من اينجا نيستم 
نمي آيد ، سخت مي آيد و كنارت قرار مي گيرد . پهلو پهلو مي ايستد . سايه وار دنبال توست . دوش دوش تو قدم بر مي دارد . انگاري با تو آمده است و با تو خواهد رفت . توگريزاني و او شتابان در پي تو . ايستاده يا نيستاده با تو همكلام مي شود . هماغوش مي شود ، با تو يكي مي گردد و در تو حل مي شود . حل مي گرديد در هم .
باوركن گريزي نيست . بايد دريابيش . سخت يا آسان هميشه با تواست . مي گويي : « فلان كس ، فلان روز از دستش قسر در رفت . »
رفت ! تا كي مي تواند در برود . او سايه وار دنبالش هست . همين . فقط كافي است كه نترسي . دوستش داشته باشي . او هم تو را دوست د
